منهاج سراج

146

طبقات ناصرى ( تاريخ كامل ايران واسلام ) ( فارسى )

دنيا نقل كرد ، و فرزندى را كه در شكم بود ولى عهد خود كرد ، و مدت ملك بهمن بيست و دو سال بود . السابع هماى هماى بنت بهمن ، چون بهمن از دار فنا نقل كرد ، خلق بر شاهى هماى دل بنهادند چون مدت حمل او به آخر رسيد ، او را پسرى آمد دارا نام كرد ، بترسيد اگر ظاهر كند پادشاهى ازو برود ، قصد كرد ، تا پسر را هلاك كند ، دلش بار نداد پسر را در مهدى نهاد ، و مال و جواهر بسيار در آنجا نهاد ، و او را در آب بلخ انداخت ، و بقول صاحب تاريخ طبرى آن مهد او بدست آسيابانى افتاد ، هماى متفحص آن حال ميبود . چون او را معلوم شد ، آن شخص را طلب كرد ، و ديگر مالش داد و بفرمود كه ازين ديار سفر بايد كرد . آن شخص آن مهد را برگرفت و با اتباع خود در دريا نشست ، كشتى غرق شد ، و آن مهد بر روى آب بماند و باد آن را بدجله آورد ، و بر دست قصارى [ ( 1 ) ] افتاد ، آن قصار او را بيرون آورد بپرورد و ادبش آموخت . چون در رسيد دلش بسلاح و سوارى ميل تمام كرد جمله در آموخت ، و از قصار تفحص حال خود ميكرد . چون معلومش شد باقى جواهر و مال [ ( 2 ) ] از قصار بستد و اسپ و سلاح بخريد ، در ميان صفاهان آمد ، و به شهر ما سبذان [ ( 3 ) ] رسيد ، كه دار الملك مادرش بود ، روزى لشكر را بر هماى عرض ميكردند ، در ميدانى كه پيش او بود درآمد . چون سواران و امراء و ملوك را ديد ، كه گوى ميزدند ، او از همه ببرد ، و از تير و از نيزه بر همه راجح آمد ، او را بپرسيد كه تو كيستى ؟ گفت : در هنرم ظاهر است . هماى از بالاى [ ( 4 ) ] منظر نگاه ميكرد و لشكر را انعام ميفرمود از حال آن جوان پرسيد ، در هنر و جمال او متحير شده بود ، و در باطنش ميلى تمام گشته ، فرمان داد : تا او را بنزديك او آوردند . هماى از اصل و حال او پرسيد ، جواب داد : كه پادشاه بنده را ازين جواب معذور فرمايد كه قصهء من طويلى [ ( 5 ) ] دارد .

--> [ ( 1 ) ] قصار : گازر ، دوبى ( المنجد ) . [ ( 2 ) ] اصل : جواهر بر مال [ ( 3 ) ] اصل : ما سيدان . و ظاهرا ما سبذان است كه بقول ياقوت اصل آن ماه سبذان بود ، ابى الفداد در تقويم البلدان گويد كه ما سبذان و سيروان يكى است [ ( 4 ) ] اصل بالاء نظر [ ( 5 ) ] اصل طويل .